تبليغاتX
در میدان زندگی
اینجا هم خبری نیست...
یه وقتایی دروغ گفتن به خودمون راحت تره تا دروغ گفتن به دیگرون.

و من چه راحت به خودم دروغ گفتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 10:4  توسط مینا  | 

عقایدم رو زیر پا گذاشتم!

همین یه کارم مونده بود...

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 22:3  توسط مینا  | 

-دوباره نماز خوندن رو شروع کرده..

+مگه دارو هاش تموم شده؟

-آره یه چند روزی میشه..

+شماره دکترش رو بده وقت ویزیت بگیرم واسش!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 21:57  توسط مینا  | 

"یه سری آدما هستن که می­تونی 2 ساعت کنارشون بشینی و بدون اینکه باهاشون حرف بزنی کلی حال کنی... تو یکی از اون آدمایی!"

امروز عصر سر 20 دقیقه (یا حتی کمتر) گفت حوصلم سر رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 19:35  توسط مینا  | 

(بر عکس هر روز صبح)امروز صبح هیچ کس عجله نداشت جز یه آقاهه که داشت با ماشینش  از رو گارد ریلا می پرید.و سعید که باید خودشو می رسوند چاپ خونه...

+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 18:34  توسط مینا  | 

این بار هم که

تاول پاهایم خشک شود

دوباره عاشقت می شوم

دوباره راه می افتم

دوباره گم می شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 11:53  توسط مینا  | 

بیچاره...

بعد این همه اتفاق،این همه سختی،گریه و ...

تنها چیزی که براش عوض شده اسم طرفه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 16:50  توسط مینا  | 

خب اعتقاد نداشته باش،اما بگو! دست از قهرمان شدن بردار! هیچ کس یادی از قهرمان ها نمی کنه.عده شون خیلی زیاده.دو دسته آدم بیشتر وجود نداره؛اون هایی که زنده اند و اون هایی که نیستند.اون فعلاً از تو قوی تره،مجبورش نکن اینو بهت ثابت کنه،چون آدم یه بار بیشتر زندگی نمی کنه...زندان رفتن تو چه نفعی داره؟!...دست از اصولت نکش.فقط براشون نمیر! براشون زندگی کن... کارای قهرمانانه اگه نتونند دردی رو دوا کنند چه فایده؟...بالاخره مجبورت می کنند بگی "اعتقاد دارم".خب همین الان بگو...

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 18:40  توسط مینا  | 

سالگرد دوستیمون مبارک! :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 17:5  توسط مینا  | 

برای هر کاری همیشه یه نفرو داشت بهش دستور بده، همه براش خم و راست می شن...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

توی هر فرصتی فامیلیشو با صدای بلند تکرار می­کرد.کلی بدبختی توی این صدا بود.هیچ کس صداشو نمی­شنوه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

آدم مغروریه،برای رسیدن به منافعش هر چیزی حتی غرورشو زیر پا می­ذاره. یکی نیست که بفهمه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

براش مهم نیست و عکس­العمل نشون نمی­ده.می­گن بیچاره مظلومه. ظالم کیه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

همه چیزو می­اندازن گردنش، ساکت می­شینه یه جا.یکی باهاش حرف بزنه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

فکر می­کنه زندگیشو از دست داده، به دنبال اینه که دوباره به دستش بیاره.یکی باید بهش بفهمونه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

یه جا ساکت نشسته، با سکوتش داره جلب توجه می­کنه که یکی نظرشو بپرسه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

کنترلش دست دیگرونه،خودشو می­کشه که کنترل دیگرونو بگیره دستش.نمی­تونه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

حساب و کتاب می­کنه طرف کدوم باشه سود بیشتری ببره.فقط یکیشون طرفدار می­خواد...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

داد می­زنه و آبروشو می­خواد.یکی جلو آبروشو بگیره...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

با حرفاش نیش می­زنه. می­گن رکه.کسی نمی­تونه کاری بکنه...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

میگه کل ثروتمو می­دم.یکی بپرسه واسه چی...

یه نفر داره این وسط می سوزه!

یه نفر داره این وسط می سوزه...

یه نفر این وسط سوخت!

باد داره خاکسترشو می­بره...

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 12:5  توسط مینا  |